بهار بی پدر بزرگ-[کلام367]

انگار بهار امسال زودتر امده است.این را میشود از جوانه های سبز زبان گنجشکها فهمید.اولین بهر بدون پدر بزرگ.چه کسی باغچه رابیل میزند،گلدانها درزیرزمین خانه منتظرند تا بالا بیایند و دستی وبه سرورویشان کشیده شودبذرهای شاهی،ترب وریحان اماده اند تا کاشته شوند.پیچ امین الدوله در انتظار ارایش دوباره است.جواب باغچه ودرخت را چه بدهیم.

/ 52 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افعي

[خجالت] ميخورمتا فيسسسسسسس

کاکا

راستی جایزه ی 101 رو چی کار کردی؟ واسه بچه هاتون چیپس و ماست خردی؟

افعی

منم مثل تو بابابزرگم رو از دست دادم با این تفاوت که من موقع مرگ پیشش نبودم و حسرتش بدجوری تو دلم موند[ناراحت] چون اون سر دنیا بودم و اونم در حسرت دیدن من.[گریه]

فاطمه

چن سالی هست که بی پدر بزرگ و بی تمام احساسات مهربانانش زندگی میکنم.اما ما درختای موی پدر بزرگو بی جواب گذاشتیم، اونا هم از فرط بی جوابی خشک شدن! .... ببین میتونی سرشونو گرم کنی از این سوالای اتمی نپرسن؟!

علی

سلام من هر دو تا پدربزرگ و مادرگم رو از دست دادم به شما هم تسلیت عرض می کنم همشهری جوان با شما فوق العادست! راستی بهار مبارک !

مسعود

سلام. خدا رحمتشون كنه. درد دوري پدربزرگ و مادربزرگ هميشه سخته. وبلاگ قشنگي داري. خوشحال ميشم به منم سر بزني. اميدوارم موفق باشي.[گل]

سجاد

سلام توی همشهری جوان نوشتی پک کامل یه سریال رو گرفتی... چی هست حالا؟ اگه لاسته... واقعا تا حالا ندیدیش؟ چرا؟ راستی توی پرونده لاست نوشته بودی که... اگه 24 هست... تبریک میگم، انتخاب خوبیه، شاید به لاست نرسه ولی راضیت می کنه... البته به شرطی که به فصل اولش که زیاد قوی نیست قناعت نکنی و ادامه بدی... حتما باید 5 فصل اول رو ببینی و بعد نظر بدی! چون فصل سوم و پنجم بهترین فصل ها هستن اگه Prison Break است... تسلیت میگم... البته اینقدر ها هم بد نیست... ولی یه مقدار زیادی آبکی... ولی بازم اونقدر بد نیست که از دیدنش پشیمون بشی چرا کم می نویسی توی وبلاگ... پ.ن: فصل های اول و دوم 24 رو خودم زیرنویس کردم... با اجازه شما البته... تنها چیزی که زیرنویس کردم هم همینه...

سجاد

عذر می خوام به خاطر پیام قبلیم... دیروز من مجله رو گرفته بودم تو راه داشتم برگ می زدم... چند خط اول بهاریه شما رو خوندم... دیدم راجع به سریاله... بعد که خونه رفتم و کامل خوندمش فهمیدم که سوتی دادم و اون مطلب راجع به سریال و این چیزا از زبان یک جوان مجهول الهویه بود! بازم ببخشید البته پیشنهادات من در موزد سریال ها هنوز پابرجاست... البته اگه جدی جدی خواستید سریالی رو ببینید[چشمک][خجالت]

م.ز

من حالتون رو خیلی خوب می فهمم.یک سال پیش من هم مثل شما بودم.چند سال پیش که تازه بهارها مون داشت رنگ عاشورا میشد پدربزرگ گفته بود که عمر ماهم با عزای حسین تموم میشه.آخرش هم چند روز بعد عاشورای86تنهامون گذاشت. آقاجون برای همه ی 48تا نوه ی دیگش یه معنا داشت و برای من یه معنای دیگه. کتابخونه ای که فقط من و دایی اجازه داشتیم بهش دست بزنیم,قرآن قدیمی قشنگی که بیشتر از همه ی ما هنوزم براش بی قراری می کنه و ... من هنوزم که وارد حیاط خونشون میشم باورم نمیشه که از پنجره ی اتاقش که مشرف به حیاط بود,نگامون نمی کنه. روضه عباس رو که آهسته از روی کتاب می خوند,من یواشکی صورتم خیس اشک میشد,ولی وقتی جلوی ایوان طلای حرم حضرت عباس ایستاده بودم ,با همه ی وجودم براش زار زدم.تو بین الحرمین حتی یک لحظه از نظرم نمی رفت. کاش ما حواسمون به نعمت هایی که یکی یکی از دستمون میره باشه.